تبليغاتX
آتش وحشی

 

همه میپرسند

چیست در زمزمه مبھم آب

چیست در ھمھمه دلکش برگ

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوترھا

چیست در کوشش بی حاصل موج

چیست در خنده جام

که تو چندین ساعت

مات و مبھوت به آن می نگری

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوترھا

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را ھنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه کوه

صحبت چلچله ھا را با صبح

نبض پاینده ھستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

ھمه را میشنوم

می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا ھمه خوبی

تک و تنھا به تو می اندیشم

ھمه وقت

ھمه جا

من به ھر حال که باشم به تو میاندیشم

تو بدان این را تنھا تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنھا تو بمان

جای مھتاب به تاریکی شبھا تو بتاب

من فدای تو به جای ھمه گلھا تو بخند

اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ھا را تو بگو

قصه ابر ھوا را تو بخوان

تو بمان با من تنھا تو بمان

در دل ساغر ھستی تو بجوش

من ھمین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه این جام تھی را تو بنوش

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در بیست و نهم آذر 1389ساعت 6:12 PM توسط مریم |

توی همه ی فصل ها پاییز رو خیلی دوست دارم. درسته که هر فصلی زیبایی خاص خودش رو داره اما هیچ کدوم به پای پاییز نمی رسه، فصلی که با مهر شروع میشه و پایانی به سرخی آذر داره. روز های مدرسه وقتی که پاییز بود و شیفت ظهر بودم موقع برگشتن به خونه همیشه پیاده بر می گشتم. یه قسمت از مسیرم درختای بلندی اطراف پیاده رو بود صدای خش خش برگ هاشون زیر قدم هام و نسیم خنکی که به صورتم می خورد آنچنان آرامش و لذتی داشت که حاضر نبودم با هیچ چیز توی دنیا اون لحظه ها رو عوض کنم. گاهی بارون هم میومد از اون بارون های خوشگلی که سرمستت می کنه... قدم می زدم و به آدمای اطرافم نگاه می کردم. آدم هایی که نمی دونستم کی هستن اما خیلی دوس داشتم داستان زندگی شون رو بدونم. دونستن داستان زندگی انسان ها همیشه واسم جالب بوده. اگه می تونستم می رفتم و ازشون می خواستم که واسم زندگی شون رو تعریف کنن اما می دونم که کم پیش میاد کسی راضی بشه به این راحتی داستان زندگیش رو تعریف کنه یا اگر هم تعریف کنه اونقدر سانسور می کنه و تغیرش می ده که به کل داستان عوض میشه. فک می کنم دلیلش این باشه که هیچ کس از زندگیش راضی نیس. اونی نیس که یه روز می خواسته. چیزایی رو که توی رویاهاش واسه خودش مجسم می کرده رو نتونسته بدست بیاره. واسه همین بعضی از این چیزا رو جایگزین واقعیات می کنه و چیزایی رو که دوس نداشته اتفاق بیافته اما افتاده و یا اون اتفاقاتی رو که به خاطرشون خجالت می کشه رو سانسور می کنه. پس چون نمی شد که برم بپرسم داستان زندگی بعضی هاشون رو حدس می زدم! خلاصه این عصر های پاییز خیلی بهم می چسبید.

+ با اینکه هوا هنوز گرمه اما بوی پاییز رو حس می کنم...

«مریم»


آسمان ابری

گل ها غمگین

صدای زمزمه برگ ها

خش ،خش

" زمستان در راهست "

" فصل مرگ و اغما "

خش ،خش

اما درخت 

" ز چه می هراسید "

" به این بیندیشید "

" که نوید بخش روزی بهاریست "

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در فصل پاییز کوتاه نظران  زمستانی را که در راهست می بینند، اما

اندیشمندان بهار بعد از آن را

«هادی»

+ نوشته شده در بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 3:11 PM توسط مریم و هادی |

 

So no one told you life was going to be this way.
Your job's a joke, you're broke, you're love life's DOA.
It's like you're always stuck in second gear,
Well, it hasn't been your day, your week, your month, or even your year.

But, I'll be there for you, when the rain starts to pour.
I'll be there for you, like I've been there before.
I'll be there for you, cause you're there for me too.

You're still in bed at ten, the work began at eight.
You've burned your breakfast, so far, things are going great.
Your mother warned you there'd be days like these,
But she didn't tell you when the world has brought you down to your knees.

That, I'll be there for you, when the rain starts to pour.
I'll be there for you, like I've been there before.
I'll be there for you, cause you're there for me too.

No one could ever know me, no one could ever see me.
Seems like you're the only one who knows what it's like to be me.
Someone to face the day with, make it through all the rest with,
Someone I'll always laugh with, even at my worst, I'm best with you.

It's like you're always stuck in second gear,
Well, it hasn't been your day, your week, your month, or even your year.

But, I'll be there for you, when the rain starts to pour.
I'll be there for you, like I've been there before.
I'll be there for you, cause you're there for me too.

p.s. I'll be there for you, cause you're there for me too!

 

+ نوشته شده در هجدهم مرداد 1389ساعت 5:19 PM توسط مریم |

روز اول کلاس 
 خطاب به دانش آموزهام گفتم سه دسته از آدمها موفقند:

- آنهایی که ثروت زیادی به ارث می برند.
- آنهایی که پارتی قویی دارند.
- و آنهایی که دانش زیادی دارند(و بتوانند از آن استفاده کنند.)

که البته از بالا به پايين اثر موفقيت کمتر و تلاش بيشتري ميخواهد.


 

 

ادامه مطلب اضاف شد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یازدهم مرداد 1389ساعت 2:0 PM توسط هادی |

 

وقتی بارون میباره رو تن کوچه های خیس ،

رو بخار پنجره یه حرف تازه بنویس!

بنویس فاصله ها یه روز به آخر میرسن!

 بنویس هیچ کسی اندازه ی ما عاشق نیس!

 

+ نوشته شده در بیست و نهم تیر 1389ساعت 8:24 PM توسط مریم |

به دیروزم می خندم و

از فردایم گریونم.

گوش ها یم بی دلیل می شنوند و

چشم هایم چیزی برای دیدن ، نمی یابند.

با سکوتم فریاد زدم:

... و من نیز دروغ گویم.


توضیحات در ادامه مطلب

 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و هفتم تیر 1389ساعت 3:15 AM توسط هادی |

 

می بینم صورتمو تو آینه

با لبی خسته می پرسم از خودم

این غریبه کیه از من چی می خواد ؟

اون به من یا من به اون خیره شدم

باورم نمی شه هر چی می بینم

چشامو یه لحظه رو هم می ذارم

به خودم می گم که این صورتکه

می تونم از صورتم ورش دارم

می کشم دستمو روی صورتم

هر چی باید بدونم دستم میگه

منو توی اینه نشون می ده

می گه این تویی نه هیچ کس دیگه

جای پاهای تموم قصه ها

رنگ غربت تو تموم لحظه ها

مونده روی صورتت تا بدونی
 

حالا امروز چی ازت مونده به جا ؟

آینه می گه تو همونی که یه روز

می خواستی خورشید و با دست بگیری

ولی امروز شهر شب خونه ات شده

داری بی صدا تو قلبت می میری

می شکنم آینه رو تا دوباره

نخواد از گذشته ها حرف بزنه

آینه می شکنه هزار تیکه می شه
 

اما باز تو هر تیکش عکس منه

عکسها با دهن کجی به هم می گن

چشم امید و ببر از آسمون

روزا با هم دیگه فرقی ندارن

بوی کهنگی می دن تمومشون

 

اردلان سرافراز

 

+ نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1389ساعت 6:35 PM توسط مریم |

 

هیچ چیز به اندازه شب اینگونه آرامم نمی کند. سکوتش، تنهاییش و سیاهی و یکرنگی اش! وای که چه عادت شیرین و لذت بخشی ست این شب بیداری! اما افسوس و صد دریغ که چه زود گذشت این تعطیلات لعنتی... امشب آخرین شبی ست که می توانم بدون فکر و دغدغه ی درس و مدرسه و با خیالی آسوده از این ساعات دوست داشتنی لذت ببرم و کارهایی کنم که می خواهم و دوست دارم. چرا زمان اینقدر زود می گذرد؟!

وقتی عقربه های ساعت از 12 می گذرند چیزی در قلب و مغزم ترشح می شود که باعث می شود به طور شگفت انگیزی مهربان شوم و میزان احساساتم را به طور چشم گیری بالا می برد! و افکار بدبینانه و بدی که اکثرا به مغزم هجوم می آورند در این ساعات حضور کمرنگی پیدا می کنند! امشب داشتم به این فکر می کردم که من چقدر خوشبختم ... و اینکه چقدر آدم ها خوبی در اطرافم هستند و من چقدر آنها را دوست دارم و از شدت دوست داشتنشان اشک هایم سرازیر شدند و بعد بسی متعجب شدم! امشب احساسم رکورد خود را شکست!!!

+ خدایا شکر . . .

 

+ نوشته شده در سیزدهم فروردین 1389ساعت 5:18 AM توسط مریم |

 

دنگ ..., دنگ ...,

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ.

زهر این فکر که این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من.

لحظه ام پر شده از لذت

یا به زنگار غمی آلوده است.

لیک چون باید این دم گذرد,

پس اگر می گریم

گریه ام بی ثمر است.

و اگر می خندم

خنده ام بیهوده است.

 

دنگ ..., دنگ ...,

لحظه ها میگذرد.

آنچه بگذشت, نمی آید باز.

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز.

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

بر لب سرد زمان ماسیده است.

تند بر میخزم

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

رنگ لذت دارد, آویزم,

آنچه می ماند از این جهد به جای:

خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پیکر او می ماند:

نقش انگشتانم.

 

دنگ ...

فرصتی از کف رفت.

قصه ای گشت تمام.

لحظه باید پی لحظه گذرد

تا که جان گیرد در فکردوام,

این دوامی که درون رگ من ریخته زهر,

وارهانیده از اندیشه ی من رشته ی حال

وز رهی دور و دراز

داده پیوندم با فکر زوال.

 

پرده ای می گذرد,

پرده ای می آید:

می رود نقش پی نقش دگر,

رنگ می لغزد بر رنگ.

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ:

دنگ ..., دنگ ...,

دنگ ...

 سهراب سپهری

 

+ 365 روز! 8760 ساعت! 525600 دقیقه! 31536000 ثانیه!  چقدر زود گذشت ...

 

+ نوشته شده در بیست و ششم اسفند 1388ساعت 2:10 PM توسط مریم |

لکه ی نفتی روی اقیانوس

حراج پرهای دم طاووس

پالتویی از جنس پوست بچه فک ها

چکمه یی با نقش مار کبرا

روی شومینه شاخ کرگدن

نافه ی آهو بیرون از بدن

شاپرکی مصلوب یه سنجاق

روی تن اسبا رد یه شلاق

نعش ماهی ها روی آب رود

هدیه ی ما به جهان همین بود!

از اول پیدایش ما شکنجه گر بودیم!

وقت مرگ حیوونا کور بودیم و کر بودیم!

رمز بودن انسان مرگ جانورها بود!                 

انقراضشون کار دستای منو ما بود!

دلفینا مردن بی مقدمه

عاجی که میشه یه مجسمه

کبوتری که با گوله افتاد

ببری که بی سر به دنیا میاد

جیغ یه خرچنگ توی آب جوش

با تیغ تله مرگ یه خرگوش

نمایش سیرک: آی! خبر! خبر!
رقص یه پلنگ با چشمای تر!

قوهای مرده از آنفولانزا،

همینا بود هدیه مون به دنیا!

از اول پیدایش ما شکنجه گر بودیم!

وقت مرگ حیوونا کور بودیم و کر بودیم!

رمز بودن انسان مرگ جانورها بود!

انقراضشون کار دستای منو ما بود!

 

 یغما گلرویی

+ نوشته شده در یازدهم اسفند 1388ساعت 1:40 PM توسط مریم |